![]() |
![]() |
|
| ادبی |
|
این شعر را با عشق تقدیم می کنم به همه کسانیکه اینگونه اند : سبک بال و لطیف و نرم و زیبا همیشه خوش خبر چون قاصدک ها *************** چه زیبا لحظه ایست عاشق شدن ها چقدر خوبست این لایق شدن ها برای آنچه داری در وجــودت کسی که گشته است هرتار وپودت نفس در هر نفس پیدا و پنهان مثال سادگی شیـــــــــرین و آسان فقط کافیست لبخندی زنی، تو به روی زندگی رنگی زنی، تو فقط کافیست مهر حق ببینی تو ای انسان ،همیشـــــه بهترینی دلت را پر دهی سوی خداوند رها گردی زدنیای پر از بنـــد بهاری شو دلت از غم رها کن وازهر کینه ای آن را جدا کن |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 22:46 اثر ادبی از مریم یزدان پناه |
|
|
بازهم شب شده است شب زیبای بهار بوی گل در همه جا شده بر باد سوار اوج شب بوها است قطره شبنم پاک و شفاف گرد روی سنبل، بوسه می افشاند ******* و صدای نفس قاصدکی می آید در دل ظلمت و تاریکی ها همچو نوری روشن خبری می آرد قاصدک جان چه خبر آوردی؟ از کجا می آیی؟ مژده از سوی چه کس می آری؟ ******* ناگهان قاصدک بازیگوش نغمه ای را گوید بیصدا و در گوش ******** تو گلستان دل انگیز بهاری برخیز تو نفس های تماشای زمانی برخیز فصل زیبای بهار آمده است فصل کار و کوشش فصل خوب جوشش همه جا شادی و شور و خنده همه جا لطف و صــــفا آکنـده تو نباشی تنها و نگردی گریان تو شریفی و عزیزی انسان...
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 21:53 اثر ادبی از مریم یزدان پناه |
|
|
****تقدیم به همه *قا صــــــــــــــــــــــــــــد ک* های مهربانی که امسال عید را دور از خانواده و در خانه سالمندان گذراندند،آن گلهای نازنینی که با هجوم بادهای روزگار یا ضربه دستــــان بی محبت ،ناگهان پرپر می شوند **** بهانه می گیرد دلم ... بهانه با تو بودن ،با تو مــاندن بهانه می گیرد چون یک سایبان کهنه خاک خورده که سالها رنگ بــــــــــــــــــــــــــــاران ندیده باشد که سالها ترنم بهار با آن آشنا نباشدو برای همیشه فراموش شده باشد این سایبان پیر ، تنها دلـش به این خوش است که به رهگذری نیرویی دوباره دهد اما چه کسی، کدام رهگذر و کدام نیرو به او جان می بخشد تا قدرت سایبان بودنش حفظ شود ؟ آنهایی که یک عمر زیر این سایه سار خنک لذت برده اند اکنون کاری به او ندارند و رهگذران دیگر هم به سایبان کهنه که هنوز هم خستگی را می تواند از جان بزاداید حتی نیم نگاهی نمی کنند ،آن را قبول ندارند و برای استراحت و تجدید قوا به آن فکر نمی کنند چه حس غمناک غریبی است حس فراموش شدن بهانه می گیرد دلم ... بهانه با تو بودن ، با تو خواندن ، با تو ماندن بهانه می گیرد چون ساعتی که کوکش خوابیده باشد وهیچ دستی نیست تا آن را بیدار کند تا حرکت زمان و زندگی برایش معنا یابد چشمهایم مدام سو سو می زند و به انتظار فرزندانی می نشیند که عمری بزرگ شدن آنها را دیده است دلم برای بوسه های شیرینشان هنگامی که عیدی را از دستانم می گرفتند تنگ شده است شاید دستان لرزانم گرمی آن روزها را دیگر نمی تواند احساس کند بهانه می گیرد دلم ... بهانه بودن کنار سفره هفت سین ، بهانه به آغوش کشیدن گلهایی که هرکدام رنگی و عطری داشتند اما امروز هیچ کدامشان نیستند وحتی نمی آیند تا با لبخند ی بهانه این دل را بشکنند کاش دلم در کنار این خانه خالی از نور عشق و احساس عزیزانم این همه بهانه جویی نمی کرد ....... |
|
+ نوشته شده در
شنبه دهم فروردین 1387ساعت 19:36 اثر ادبی از مریم یزدان پناه |
|
|
همه می پندارند زندگی رد شدن ثانیه هاست یا به قولی دیگر ماندن خاطره هاست شایدم حس عجیبی در دل آدم هاست زندگی فرصت سبزیست به هر موجودی یا که آن آب روان است میان جوئی و چه آسان گذرد نزد تو رهگذران *** جمعی باور دارند زندگی آن پَرکاهیست که آرام وسبک روی این موج خموش می رقصد و می گردد با جوش و خروش تا به ساحل برسد ولی طوفان عجیب یا همان حادثه ها ناگهان می آید و دگر کاه سبک هرگز نیست *** عده ای می گویند : زندگی برگ گلیست که درآن شبنم عشقی خفته با همه خوبیها چند روز دگر آن پژمرده مردمانی دیگر گرد این دشت بزرگ رنگی بی سبب می گردند تا روند سوی یکی آهوی مست زنگی آه و افسوس آنها وقتیست که نه آهو دارند ونه خورشیدی است وقت دلتنگی شب بی رمق می آیند بی اثر می مانند و مثال خس وسنگند سر هر دیوار .... من که باور دارم زندگی فرصت نابی است برای من و تو که مبادا روزی بی ثمر، بی حاصل ، دست خالی بشتابیم و به دیدار رخ یار رویم |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پنجم فروردین 1387ساعت 10:16 اثر ادبی از مریم یزدان پناه |
|
|
به قول سهراب "چشمها را باید شست جور دیگر باید دید " این شعر را تقدیم می کنم به همه روشن دلان عرصه زندگی خاموش شدن شعله هر شمعی افتادن برگ درختان بی هیچ آهنگی شکستن دل گلها کنار هر سنگی و چکیدن اشک چشمان بدون هر هماهنگی همیشه ندای یک خبر دارد برای کسانی که میان گودال زندگی ماندند تمام احساس ها تلنگری به دل غافلان دارد که خوب باید دید یا به قول سهراب " چشمها را باید شست " تا که در ذهن ها شوی جاوید *** می توان سوار بر باد زمان شد و با برگهای ریخته سفر کرد تا رفتن را زمزمه کرد و زیستن را تجربه در شمع های خاموش نیک نظر کرد تا سوختن و افتادن را مزمزه کرد شاید اگر در گلها رخنه نمود صدای خرد شدن ساقه آنها را شنید و اگر در چشمان فروزان زندگی کرد طعم آب غصه آنها را چشید پس زیبا باید زیست همچو رودی که در میان مشکلات سنگی باز هم جاریست و توقف در کارش نیست *** فرصت اندک است خوب ماندن و پاک زیست تک وتمام لحظه ای عمر همچو مرواریدی نایاب است بی شک پس از پیله خویش بیرون آی تا درخشش و زیبایی ات را خورشید هم ببیند و باور کند... |
|
+ نوشته شده در
شنبه سوم فروردین 1387ساعت 12:51 اثر ادبی از مریم یزدان پناه |
|
|
«بهاریه2» نغمه چلچله ها خنده قاصدک وحشی باغ خبر رویش گل در گلزار و صدای تپش موج در نرمی آب مژده آمدن فصل قشنگی دارد .... سبزه ها سر کشد از خاک کبود و هوا پر شود از عنبر و عود همه چیز چشم به راه گل ونور فصل شادی و سرور آمده است ... و تو تغییر زمان را بنگر متحول شدن برگ در دست زمان از شکوفا شدنش روی درخت تا به هنگام خــــــــــــــــزان در هوایی که نسیمش بوی دل انگیز بهاری دارد وطراوت همه جا می بارد
|
|
+ نوشته شده در
شنبه سوم فروردین 1387ساعت 12:49 اثر ادبی از مریم یزدان پناه |
|
|
«بهاریه1» صدای پای بهار به گوش می رسد صدای تپش قلبش می آید و نبض گل در دست بلبل است چشم باغ در راه ترنم بهاری زیبا همه چیز می خندد..... سنگ هم خوشحال است بید در عمق نگاهش عاشقی لبریز است پروانه از پیله اش سر می کشد وسبزه از زیر خاک سرد وکبود قد می کشد فصل پرواز اقاقی شده است برگشتن مرغان هوا نوید تازگی فصلی نو را می دهد فصل خوش رقصی گل، فصل خوشنودی نور فصل شیدایی برگ است پس از فصل خزان وسرما قطره ها در پی رود ،فصل آواز وسرود غم و دلتنگی خود را به باران بهاری بسپار شاید آن را شست و خنده ها ترک نشد دل گلها نشکست قایق عشق و صفا غرق نشد شاید احساس بهاری همه جا حاکم شد وزندگی همچو بهار زیبا و پر حاصل شد
|
|
+ نوشته شده در
شنبه سوم فروردین 1387ساعت 12:49 اثر ادبی از مریم یزدان پناه |
|
|
"نیایش سبز" خدایا دلم به عشق تو بار دگر اوج گرفته و می خواهد پرواز کند تا به سمت تو بیاید ، پیچک نگاهم نردبان آبی آسمان را می شکافد و بالا می رود و دستان نا توانم بر در گاه بیکران رحمتت دراز میشود تا بازهم محبت را گدائی کند . پروردگار مهربانم هر بار زبان خاموشم ذکر نام زیبای تو را می گوید، به مانند کلیدی تمام وجودم را روشن می کند و قلبم را به آرامشی پاک دعوت می نماید . اکنون خوشحالم که برای اولین بار انگشتانم نیز می تواندبه یاری قلم با تو حرف بزند....آری باتو ، یگانه عزیزی که تما م نعمت های زندگی ام را به من بخشیده ای و من بنده خاطی ات همچنان غرق در توقع وتمنای خواسته های خویشم . خدای بی شریک، تو خود می دانی که تنها با نام تو است که حرفهای تازه آغاز می شود و وجودمان که در قفس نفس ،گرفتار شده با یادت آزاد می گردد . تشویش دنیا همیشه با بشر خاکی بوده و هست و غم چهره کریه اش را مانند پرده ای سیاه بر قلب ما می کشد اما ای خالق رحمان و رحیم اگر به امید واتکای تو نبود قطعاً روزنه ای به روی ما باز نمی شد و هیچ گاه هوای تازه به وجود پر تلاطمان رخنه نمی کرد پس مانند همیشه خود را به تو می سپارم و از تو عاجزانه می خواهم قلم عفو بر گناهان من بکشی . |
|
+ نوشته شده در
جمعه دوم فروردین 1387ساعت 10:42 اثر ادبی از مریم یزدان پناه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
خرداد 1387 فروردین 1387 |
| پیوندها |
|
تنهایی دولت عشق(پری جون) در کوی عشق دل به خلوت تو بسته ام نوجوان عاشقانه |
|
RSS
|